وقتی به چیزی فکر میکنم که اونقدر ارزش داشته باشه که بشه اسم رویا روش گذاشت
یک کارخونه میاد توی خیالم
تمام آدمای بدبخت بیچاره دوروبرم رو میکنم اعضای اون کارخونه همه با هم همکار باشن
همه رئیس باشن همه کارگر باشن
هر کس پول خواست بهش وام بدم
هرکس مرخصی خواست بهش بگم این چه حرفیه برو با خیال راحت من هستم و مشکلی نیست...
دست همه رو بند می کنم حتی عباس آقای عباسین و خشمناک...هیولای بچگیهام...همیشه ازش متنفر بودم بعد که بزرگ شدم دیدم چقدر موجود بدبخت و بیچاره ایه...اونروز که بچه مدرسه ای بودم و اومده بود پول قرض بگیره...غول بچگی هام در یک لحظه میرد...عین مامان جوادی...
یه کارخونه تو خیالم
که هیچ کدوم از مردایی که میشناسمشون تو اونجا غم کار و نان و وام ندارن...
بعد از گلفروشی میسازمش